خسته ام با این خزان تنهایی

 بهار عمر من چرا نمی آیی 

 به صبح بخت من چرا نمی تابی

تویی که چشمهایت شب تماشایی

بگو بگو ای گل مگر خطا کردم

 که با من عاشق دمی نمی پایی

  چه غربت تلخی رفیق راهم شد

 که مانده ام تنها به جرم شیدایی

 در انتظار تو به سر رسید عمرم

به سر نمی آید شب شکیبایی

 بیا بیا دیگر که بیش از این در سر

 ندارمت طاقت که چهره بنمایی

 

 

 

دلتنگی

شـاید این صفحه همان پنجرهء رویایی است
که من از شیشهء شفاف لغات
روی زیبای تو را می بینم

گاه تابیدن مهتاب حضورت و نسیمی که معطر به تو و شادابی است
می خورد بر تن این پنجره ی رویایی
واژه ها می خوانند، غزل مستی تو، شعر بیتابی من

ای صدایت پر از آرامش روح
و دلت آینهء پاک وجود
باورت هست که من
نغمهء وصل تو بر لب دارم؟

شاه ماهی غزلهایم شده ای
بی آنکه بدانی
بی آنکه بخوانی
تشبیهت میکنم به ماه
به ماه بی هاله
گیسوان رقصان تو
موج موج اندامت را
دو چندان با شکوه می گرداند
دو شاخه از تن تندیس
گشوده می شود آرام در رشته امواج با ناز
دریا همینجاست شاهماهی

درچشمان سیاهی که می کشاند
هزار شعاع چشم را به درون خود
و طلسم جادویی یک رقص
و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست
...همه گم میشوند
.

.

.

.

.

وچشمان تو مرا به نوعي شرم از حضور در پيشگاه آسمانيت مي خوانند ......

مگر دلي بجا مانده كه نداده باشمت؟ مگر روحي بجا مانده ز من كه برخي نگاه تو نكرده باشم؟

باز مي گويم اي بهترين و ناب ترينم

دوستت دارم ....

 

 

تو که نیستی تا ببینی

گریه های هر شب من

بی حضور عاشق تو

چه عجیب گریه کردن