انکس که تورا میخواهد،به هر بهانه ای میماند...

 

 

 

تو يه سايه بودی هم قد خواب نيمروز من

تو يه سايه بودی تو ظهر داغ تن سوز من

 

تو هرم داغ بی رحم آفتاب

تو سايه بودی يه سايه ی ناب

 

من مسافر تن تشنه ی خواب

حريص فتح يه جرعه ی آب

 

پای پر تاول من تو بهت راه

تن گرما زده مو نمی کشيد

 

بی رمق بودم و گيج و تب زده

جلو پامو ديگه چشمام نمی ديد

 

تا تو جلوه کردی ای سايه ی خوب

مهربون با يه بغل سبزه و آب

 

باورم نمی شد اين معجزه بود

به گمانم تو سرابی ، يه سراب

 

 

تو يه سايه بودی هم قد خواب نيمروز من

تو يه سايه بودی تو ظهر داغ تن سوز من

 

من گنگ و خسته ، لب تشنه و داغ

تو سايه ی سبز ميراث يک باغ

 

تو مرهم  اين زخم عميقی

لبريز ايثار پاک و شفيقی

 

رخت خستگيمو از تنم بگير

با تنت برهنگيمو بپوشون

 

منو تا مهمونی عشق ببر

کتاب در به دريمو بسوزون

 

بذار اين سايه هميشگی باشه

سايه ای که جای خوب موندنه

 

سايه باش و سايبون تا بدونم

سايه ای رو سر بودنه منه

 

 

ایرج جنتی عطائی

 

 

وتنها

عشق میماند...

این همه عاشق داری....



وقتی‌ باد آروم آروم، موتو نوازش می‌کنه...

طبیعت وجودتو اینقدر ستایش می‌کنه..

.وقتی‌ که یواشکی خواب به سراغ تو میاد...

برای داشتن چشمای تو خواهش می‌کنه..

.این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

وقتی‌ شب فقط میاد، برای خوابیدن توخورشید از خواب پا می‌شه، تنها واسه دیدن تو

وقتی‌ که چشمه حریصه، واسه لمس تن تو   یا که پیچک آرزوشه، بشه پیراهن تو 

این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

وقتی‌ هر پرنده به عشق تو پرواز می‌کنه  

عشق تو، حتی طبیعتو هوس باز می‌کنه 

وقتی‌ تو قلب خدا این همه جا هست واسه تو

چرخ گردون، واسه تو گردشو آغاز می‌کنه ا

ین همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!این همه عاشق داری، چطور حسودی نکنم ؟!

ماه من ...



ماه دربیاد که چی بشه ! میخواد عزیز کی بشه

ماه دربیاد چی کار کنه !باز آسمون رو تار کنه

نمیدونه تو هستی   به جای اون نشستی

نمیدونه تو ماهی  تو که رفیق راهی

.

.

عجب حکایتی شده   فکر تو عادتی شده

که از سرم نمیره که از سرم نمیره

عجب روایتی شده عشقت عبادتی شده

خدا ازم نگیره  خدا ازم نگیره

یه ماه میخواستم که دارم   ای ماه شام تارم

تویی رفیق راهم   ای غنچه ی بهارم 

بهار... بهار...

چه اسم قشنگی...

ای کاش برای بهاری شدن دلهامون بکوشیم...

کمک کنیم تنپوشی از سبزی و مهر برتن کنیم...

صبورکه باشیم،خداقسمت ماست!!


تنتون  شاد و دلتون خوش

بهارتون مبارک

مریم

دلم مهتاب میخواهد... رهایی ،زندگی... دلم پرواز میخواهد...



انسانهاخیلی زود تغییر میکنند!

آنقدرکه تو حتی فرصت نمیکنی به ساعتت نگاهی بیاندازی و ببینی

بین دوستی ها و دشمنی ها چند دقیقه گدشته است؟!!!!!




 به سراغ من اگر میایی

برایم ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن بسمت کوچه خوشبخت بنگرم...

دریچه ای که بوی عشق و مهر تورا برگونه هایم نوازش میدهد..

و صدای پراز عشقت در گوشم طنین میزند...

من کنار پنجره سالها مناظر ایستاده ام

زندگي....

 
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده.
 
ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره
 
از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه
 
 نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که
 
 در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری،
 
اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛
 
 عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره
 
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

 
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم
 
 میگه مواظب خودت باش.


و بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست

عشق / محبت / نفرت

 
 
 
 
همه محبتت را به پای دوستت بریز ولی همه اسرارت را در اختیار او نگذارحضرت علی (ع)

اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید. کوروش بزرگ

ابله‌ترین دوستان ما، خطرناک‌ترین دشمنان هم هستند. 
سقراط

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ گفت دوست برادری است که انسان مطابق میل خود  انتخاب می‌کند. امیل فاگو

خدایا! مرا از دوستانم محافظت بفرما. چون می‌دانم چگونه خویشتن را در مقابل دشمنانم   حفظ کنمولتر

دوستان فراوان نشان دهنده کامیابی در زندگی نیست، بلکه نشان نابودی زمان، به گونه‌ای  
گسترده است. ارد بزرگ

آن که از دشمن داشتن می‌ترسد، هرگز دوست واقعی نخواهد داشت. 
هزلت  صفات هر کس مربوط به محسنات
 
و نقایص اخلاقی دوستان اوست. کارلایل

 
دوستان را در خلوت توبیخ کن و در ملاءعام تحسین. اسکاروایلد


همه کسانی که با تو می‌خندند دوستان تو نیستندضرب المثل آلمانی
 


در دوستی درنگ کن، اما وقتی دوست شدی ثابت قدم و پایدار باش. 
سقراط  برای آنکه همواره دوستان‌مان را نگاه داریم
 
بهتر است همواره فاصله و بازه‌ای میان خود و  آنها داشته باشیم. ارد بزرگ

دوستان عبارت از خانواده‌ای هستند که انسان اعضای آن را به اختیار خود انتخاب کرده  
استآلفونس کار

هیچ دوستی بهتر از تنهایی، برای اهل اندیشه نیست. ارد بزرگ

اگر سزاوار آن است که دوست با جزر زندگی‌ات آشنا شود، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد،  زیرا چه امیدی است به دوستی
 
که می‌خواهی در کنارش باشی، تنها برای ساعات و یا   قلمرو مشخصی؟ جبران خلیل جبران


 
خموشی در برابر بدگویی از دوستان، گونه‌ای دشمنی است. ارد بزرگ


از دشمن خودت یک بار بترس و از دوست خودت هزار بار. چارلی چاپلین


نشان دوست نیکو آن است که خطای تو بپوشد و رازت آشکار نکند. 
بوعلی سینا

صبوری...

 

 

 

 

به کسانی که پشت سرتان حرف می زنند بی اعتنا باشید‌

آنها به همان جا تعلق دارند :

دقیقاْ " پشت سرتان "

 

 

 

امروز فردایی است که دیروز نگرانش بودی

 

 

 

گستاح بودن آسان است. به تلاش نیازی ندارد و نشانه ضعف و ناامنی است. مهربانی بیانگر تأدیب نفس و عزت نفسی عظیم است. مهربان بودن در هنگام برخورد با افراد گستاخ آسان نیست. مهربانی خصیصه کسی است که کارهای فکری مثبت زیادی انجام داده و به بینش عمیقی از خود فهمی و عقل دست یافته است. مهربانی نشانه قدرت است نه ضعف.
 
 

حكم خدا...

وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود

وقتی دروغ داور هر ماجرا شود

وقتی هوا‌‌٬ هوای تنفس٬هوای زیست

                              سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

وقتی در انتظار یکی باره استخوان

                            هنگامه ای ز جنبش دمها به پا شود

وقتی به بوی سفره ی همسایه ٬ مغز و عقل

                      بی اختیار معده شود ٬اشتها شود

وقتی سوسمار صفت ، پیش آفتاب ِ یک رنگ ، رنگها شود و رنگها شود

وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
                               رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود

بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من به کوچکی انزوا شود

 

 

...

 

 

بياب

ستاره ي روشنت را

در پرتو نگاه ماهتاب

عشق اما

آمدني هست

نه آموختني

 


من چه گويم ، كه راز دل من پي ببريد
ره بسر منزل شوريده دلان ، كي ببريد

ساز آن سوز ندارد بنالد با ما
بهر تسكين دل سوختگان ، ني ببريد

هر كجا محفل گرمي است كه رنگي خواهد
قدحي خون دل ما ، عوض مي ببريد

در چمن غنچه پر پر شده اي ، گر ديديد
پي به بي برگي ما ، از ستم دي ببريد

بهر تنبيه كريمان زمان ، به كه همان
پيش سلطان يمن ، هديه سر طي ببريد

خون بدل هر كه چو من رفت و ، دگر باز نگشت
شاخه اي لاله بآرامگه وي ببريد

سوز من سوز دل و ، رنج شما رنج جهان
من چه گويم ، كه براز دل من پي ببريد ؟

 

 

آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي ، به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني .

 

قضاوت !!!!

 

 

خام و ناپخته قضاوت ميكنيم!

تحقيق بردار ، گرفتار آمده

در سيخ شك

با آتش حكم ناحق

بي گنه را كبابش ميكنيم!

باخبر نيست

بيچاره مظنون

از دادگاه پنهاني  كه در محضر مي كنيم !

غيبت و تهمت نقل مجلس ها شده

برادر را زنده زنده

نشخوار مي كنيم !!

جهنم را خود براي خود مهيا كرده ايم.

*

 اييست!

۱ دقيقه

لطفاً بدون اطمينان و اگاهي

قضاوت نكنيد.

 

                                

 

                                         تا خدا نام تو را برد غزل زیبا شد

                                        نوبت صبح رسید و شب من فردا شد

                                       قطره ای بود دلم خسته و مردابی و گنگ

                                       از نفسهای مسیحایی تو دریا شد

                                       آنقدر سبز وزیدی که در آغاز بهار

                                      یازدهمین فصل خدا روی زمین پیدا شد

                                       ای دلیل همه ی چلچله ها ! آبی من !

                                       آمدی و گل سرخ غزلم معنا شد

                                        نام تو باعث روییدن گلهای بهار

                                   چشم تو نقطه ی پایان شب یلدا شد

 

آه... آدمها...

 

دیگر به حرف هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به چشم هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به دستها،دیگر به قلبها،دیگر درون ذهن کسی  عشق پاک نیست !

دیگر ندید کس،دستی ز مهر و عاطفه،دستی ز شوق دوست

گیرد در آغوش خودش دست دیگری !؟

  دیگر نه آن زمان که همه از برای هم،جانها فدا کنند !

دیگر زمان زمانه ی دزدیدن عصا از کور بی نواست !

دیگر زمان زمانه ی شکستن دل و آتش به قلبهاست  !!!؟؟؟

کو آن صفای باطن و کو بی ریا شدن ؟

کو آن کمک به خلق و به سوی خدا شدن ؟

اندیشه ای کنید و نگاهی به دو ر و بر

با هم، به هم، به نیم نگاه، اعتنا کنید

و به تدبیر آدمی، فکری به حال این دل پر مبتلا  کنید

اما بدانید که باز هم می شود

 با عشق و دوستی ،یکرنگی و صداقت بی منتهای خویش

با دستهای پر، ز محبت، ز بو ی مهر 

با جیبهای پر شده از عشق و عاطفه

با کفشهای آهنی از روکش حریر

سرسبز ی بهار و آواز قمریان

باغی پر از لاله ی عاشق پر از وفا

قلبی که نجابت از آن موج می زند

لیکن برای عشق و محبت دعا کنیم

زلال من....

 

نگاه کُن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایۀ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کُن
تمام هستی ام خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبَرد
مرا به دام میکِشد
نگاه کُن
تمام آسمانِ من
پُر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پُر ستاره میکشانی ام
فراتر از ستاره مینشانی ام
نگاه کُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کُن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره ها جدا مکُن
نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لایلای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کُن
تو میدمی و آفتاب میشود...

************

وچند نکته ی باارزش  برای من و تو که میخوانی ..!!

- هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه زندگيت را روشن مي كند.

- لياقت محبت و مهرباني ديگران را داشته باش.

- از قضاوت دست بكش تا آرامش را تجربيه كني. 

-
آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را كه باز مي شوند نبيني.

- هميشه توان اين را داشته باش تا از كسي يا چيزي كه آزارت مي دهد به راحتي دل بكني.

- وقتي خوشبخت هستي كه وجودت آرامش بخش ديگران باشد. 

-  به خودت بياموز هركسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد.

مقابل دریا ....

 

 مقابل دریا كه می رسم

 فقط برای چشمهایت دعا می كنم

 پاك بي نظير من

 ببار ...

 ببار كه هر لحظه باورت كنم

 ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی 

  ببار در همین كوچه مهتاب

  راستی قرارمان

 "همان ساعت "نمی دانم

  ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای

  روی شانه هایش به خواب نمی رود

  یادت نرود

  تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر

 براي سرودن و زمزمه كردن

  اما تا می آیم زمزمه ات كنم

  زود تمام می شوی

  مي ما نم چشم انتظار دقايق ديدنت

 آبي و زلال مني

 هر لحظه بي قرار لحظه هاي آبي و روشن با تو بودنم

 و اين روزها

 پاسخ شيرين تمام دقايق من است

 پيوند من با تو...

 مقابل دريا رسيده ام.

 

 

 

 برای خودم و تو که می خوانی !!

به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش .

قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد.

هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو .

تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن .

بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني .

قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش .

تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد .

تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟

تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و

هر كه او پردرد تر آگاه تر .

اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند.
  
انساني كه به ساحت روشن شدگي رسيده است حال خفتگان را خوب ميفهمد.

اما كساني كه در خواب هستند مرد بيدار را درك نميكنند و اين طبيعي است.

 

این جا زمان به وقت بارارن عشق است...

دیروز
درازای التماس مرا باور نکردی
و امروز
که بی تو تمام می شوم
به کوتاهی عمرم
می خندی . . .
مي خواهم راه بروم و شن داغ را
با پوستم احساس كنم
مي خواهم
بدوم و وزش نسيم مرطوب را
در موهايم احساس كنم
مي خواهم شنا كنم و
بگذارم موج ها
مرا به ساحل برانند
مي خواهم
آفتاب سرخ درخشان را تماشا كنم
كه در اقيانوس محو مي شود
و آن گاه مي خواهم
به تو بپيوندم
و همچنان كه درخششي مانند شعاع آفتاب
مي سازيم
به ستاره ها كمك كنم به آسمان برسند
مي خواهم
همه سرزمين هاي تاريك را
با آتش مان گرم كنم
و خواب ابر هاي رقصان را ببينم
و بار ديگر مي خواهم
دوباره به تو بپيوندم
و همه سرزمين ها را
با غش غش خنده مان بيدار كنيم
مي خواهم همچنان كه
يك صبح زيباي ديگر را
با يكديگر جشن مي گيريم
به آفتاب كمك كنيم
كه بتابد

 ---------------------------------------------

مهربانم، ای خوب

 یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

 بین آدم‌هایی که همه سرد و غریبند با تو

 "تک و تنها به تو می‌اندیشد"

 و خیلی

 دلش از دوری تو دلگیر است. . .

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد،‌یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

"زیر این سقف بلند، هر کجا هستی به

 سلامت باشی"

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ، ای خوب

یاد قلبت باشد. . .

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را،

به شکوفایی احساس تو

پیوند زده و دلش می‌خواهد

لحظه‌ها را با تو،

به خدا بسپارد

 مهربانم، ای خوب

 یک نفر هست که با تو، تک و تنها با تو

 پر اندیشه و شعر است و سرود

 مهربانم، این بار یاد قبلت باشد،

 یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان

 نزدیک است

 و به یادت هر صبح، گونه سبز اقاقی‌ها را

 از ته قلب و دلش می‌بوسد

 و دعا می‌کند این بار که تو

 با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه

  خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه آبی فردا برسی

 -------------------------------

آه ای آدمها

دیگر به حرف هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به چشم هیچ کسی اعتماد نیست !

دیگر به دستها،دیگر به قلبها،دیگر درون ذهن کسی  عشق پاک نیست !

دیگر ندید کس،دستی ز مهر و عاطفه،دستی ز شوق دوست

گیرد در آغوش خودش دست دیگری !؟

  دیگر نه آن زمان که همه از برای هم،جانها فدا کنند !

دیگر زمان زمانه ی دزدیدن عصا از کور بی نواست !

دیگر زمان زمانه ی شکستن دل و آتش به قلبهاست  !!!؟؟؟

کو آن صفای باطن و کو بی ریا شدن ؟

کو آن کمک به خلق و به سوی خدا شدن ؟

اندیشه ای کنید و نگاهی به دو ر و بر

با هم، به هم، به نیم نگاه، اعتنا کنید

و به تدبیر آدمی، فکری به حال این دل پر مبتلا  کنید

اما بدانید که باز هم می شود

 با عشق و دوستی ،یکرنگی و صداقت بی منتهای خویش

با دستهای پر، ز محبت، ز بو ی مهر 

با جیبهای پر شده از عشق و عاطفه

با کفشهای آهنی از روکش حریر

سرسبز ی بهار و آواز قمریان

باغی پر از لاله ی عاشق پر از وفا

قلبی که نجابت از آن موج می زند

لیکن برای عشق و محبت دعا کنیم

 

تازه شو مثل همين ترانه......

فصل تازه

نگاه كن من چه بی پروا، چه بی پروا

به مرز قصه های كهنه می تازم

نگاه كن با چه سرسختی تو اين سرما

برای عشق يه فصل تازه می سازم

يه فصل پاك، يه فصل امن و بی وحشت

براي تو كه يك گلبرگ زودرنجی

يه فصل گرم و راحت زير پوست من

براي تو كه باارزش ترين گنجی

 

نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار

تن يخ بستهء پروازو می بوسم

بيا گرم كن منو با سرخی رگ هات

من اون رگ های پر آوازو می بوسم


تو رو می بوسم ای پاكيزهء عريان

تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن

طلوع كن من حرارت از تو می گيرم

ظهور كن من شهامت از تو می گيرم


بيا ، هيچ كس مثل من و تو عاشق نيست

مثل ما عاشق و همسايه و همدم

بيا ، از شيشهء سخت و بلند عشق

مثل ارابهء نور رد بشيم با هم


نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار

به استقبال دستای خزون می رم

هراسم نيست از اين سرمای ويران گر

برای تو ، من عاشقانه می ميرم

 

 

 

شاهماهي من...

 

مگذار كه عشق، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت . اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................

***********************************************************************

شاه ماهی غزلهایم شده ای
بی آنکه بدانی
بی آنکه بخوانی
تشبیهت میکنم به ماه
به ماه بی هاله

در آستانه طواف

در هزار حلقه سرگیجه دوار
در پیچ و خم دستانت
پیچ و خم افکارت گم است انگار
در میان این رامشگریها
تویی که دیگران در کنارت تن هایی هستند تنها
با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی
چشمان سیاهی که می کشاند
هزار شعاع چشم را به درون خود
و طلسم جادویی یک رقص
و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست
همه گم میشوند...

دریا کجاست شاهماهی؟
دریا همینجاست شاهماهی

 

هاااااييييييي زندگي..............

 

زندگی منشوریست در حرکت دوار

منشوری که پرتو پر شکوه خلقت

با رنگ های بدیع و دلفریبش

آنرا دوست داشتنی،خیال انگیز

و پر شور ساخته است

 

 

بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوستش داری
از دست بدی تا این که
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
اما باید به جای این کار
در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

 

 

زلال باش .... ،‌ زلال باش ..... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در توست.