Click for Full Size View

شب است.

باز در اتاق تنهایم. باز مثل همیشه دلم هوای تو را دارد.

هر روز که می گذرد از پیش دلتنگ ترم.چقدر حرف دارم که با تو بگویم.

چقدر بغض نریخته دارم که در کنار تو آب کنم.

چه لحظه های شادی دارم که فقط با تو تقسیم می شوند...

و چه سیب هایی دارم که فقط با تو نصف می شوند.

سپید و سرخ روی مریم و محمدی را برای تو دسته میکنم.

گلبرگ های یاس را نثار قدمهایت.

فضای سبز و دل انگیز رو برای تو می خواهم.

اینک مقدمات با تو بودن را مهیا کرده ام...

ولی افسوس!!!!

آه!! .... چه بی هوده....

به خود که می آیم َ می بینم من تنها در اتاق نشسته ام. فقط فکر کردم که تو می آیی و تو را در خلوت خود احساس کردم و هیچ نیست!!!......

                                                                                   مریم

نمیدونم تو چه جوری می تونی

روی این خاطره ها خط بکشی

چه جوری می خوای که از من بگذری

واسه من مثل غریبه ها بشی

...

رویامون رنگی نداره

وقتی که من و تو اسیر دست قفسیم.

من و تو شروع یک خاطره ایم.

ولی افسوس که به هم نمی رسیم.

منی که واسه دوباره داشتنت

با همه خاطره هام همسفرم.

نکنه که تو به دادم نرسی

من نمی تونم که از تو بگذرم.

...

تو که نیستی ولی من به یاد تو

تو دلم خاطره هاتو می شمارم.

وقتی تو شریک رویای منی

حسرت گذشته رو نمی خورم.

زندگی رهایی پرنده هاست.

زندگی گشودن پنجره هاست.

دوباره از عشق به من چیزی بگو

لحظه ی تولد خاطره هاست....