حرفهای دلتنگی
بياب آرزو مي کنم به اندازه کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه کافي بکوشي تا قوي باشي ، به اندازه کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه کافي اميد تا خوشحال بموني . خام و ناپخته قضاوت ميكنيم! تحقيق بردار ، گرفتار آمده در سيخ شك با آتش حكم ناحق بي گنه را كبابش ميكنيم! باخبر نيست بيچاره مظنون از دادگاه پنهاني كه در محضر مي كنيم ! غيبت و تهمت نقل مجلس ها شده برادر را زنده زنده نشخوار مي كنيم !! جهنم را خود براي خود مهيا كرده ايم. * اييست! ۱ دقيقه لطفاً بدون اطمينان و اگاهي قضاوت نكنيد. تا خدا نام تو را برد غزل زیبا شد نوبت صبح رسید و شب من فردا شد قطره ای بود دلم خسته و مردابی و گنگ از نفسهای مسیحایی تو دریا شد آنقدر سبز وزیدی که در آغاز بهار یازدهمین فصل خدا روی زمین پیدا شد ای دلیل همه ی چلچله ها ! آبی من ! آمدی و گل سرخ غزلم معنا شد نام تو باعث روییدن گلهای بهار چشم تو نقطه ی پایان شب یلدا شد دیگر به حرف هیچ کسی اعتماد نیست ! دیگر به چشم هیچ کسی اعتماد نیست ! دیگر به دستها،دیگر به قلبها،دیگر درون ذهن کسی عشق پاک نیست ! دیگر ندید کس،دستی ز مهر و عاطفه،دستی ز شوق دوست گیرد در آغوش خودش دست دیگری !؟ دیگر نه آن زمان که همه از برای هم،جانها فدا کنند ! دیگر زمان زمانه ی دزدیدن عصا از کور بی نواست ! دیگر زمان زمانه ی شکستن دل و آتش به قلبهاست !!!؟؟؟ کو آن صفای باطن و کو بی ریا شدن ؟ کو آن کمک به خلق و به سوی خدا شدن ؟ اندیشه ای کنید و نگاهی به دو ر و بر با هم، به هم، به نیم نگاه، اعتنا کنید و به تدبیر آدمی، فکری به حال این دل پر مبتلا کنید اما بدانید که باز هم می شود با عشق و دوستی ،یکرنگی و صداقت بی منتهای خویش با دستهای پر، ز محبت، ز بو ی مهر با جیبهای پر شده از عشق و عاطفه با کفشهای آهنی از روکش حریر سرسبز ی بهار و آواز قمریان باغی پر از لاله ی عاشق پر از وفا قلبی که نجابت از آن موج می زند لیکن برای عشق و محبت دعا کنیم نگاه کُن که غم درون دیده ام ************ وچند نکته ی باارزش برای من و تو که میخوانی ..!! - هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه زندگيت را روشن مي كند. مقابل دریا كه می رسم فقط برای چشمهایت دعا می كنم پاك بي نظير من ببار ... ببار كه هر لحظه باورت كنم ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی ببار در همین كوچه مهتاب راستی قرارمان "همان ساعت "نمی دانم ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود یادت نرود تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر براي سرودن و زمزمه كردن اما تا می آیم زمزمه ات كنم زود تمام می شوی مي ما نم چشم انتظار دقايق ديدنت آبي و زلال مني هر لحظه بي قرار لحظه هاي آبي و روشن با تو بودنم و اين روزها پاسخ شيرين تمام دقايق من است پيوند من با تو... مقابل دريا رسيده ام. برای خودم و تو که می خوانی !! به عوام و حساسيت هاشان نگاه نكن .در بند عوام نباش . قضاوت عوام تو را نفريبد . هيچ كس جز ذات هستي در مورد تو قضاوت نخواهد كرد. هيچ كس نمي تواند در مقام قاضي بنشينيد حتي خود تو . تو نيز در مورد ديگران قضاوت نكن . بي ترديد تو نيز بازي هاي پنهان اندر پرده را نمي داني . قضاوت نكن و در بند قضاوت ديگران نيز نباش . تو تنها يي يكه اي تو قبلا نبو ده اي و همچون تويي نيز هرگز نخواهد امد . تو زيبايي . بپذير . هرچه مي خواهد پيش بيايد گو پيش بيايد چه باك ؟ تو از ميان شان گذر كن خيلي زود در خواهي يافت كه هر كه او رنجور تر پر درد تر و هر كه او پردرد تر آگاه تر . اين گونه است كه رنج ها دست مايه آگاهي و روشني تو ميشوند. اما كساني كه در خواب هستند مرد بيدار را درك نميكنند و اين طبيعي است. دیروز --------------------------------------------- مهربانم، ای خوب یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو "تک و تنها به تو میاندیشد" و خیلی دلش از دوری تو دلگیر است. . . مهربانم، ای خوب یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است "زیر این سقف بلند، هر کجا هستی به سلامت باشی" و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد مهربانم ، ای خوب یاد قلبت باشد. . . یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظهها را با تو، به خدا بسپارد مهربانم، ای خوب یک نفر هست که با تو، تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است و سرود مهربانم، این بار یاد قبلت باشد، یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح، گونه سبز اقاقیها را از ته قلب و دلش میبوسد و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه آبی فردا برسی ------------------------------- آه ای آدمها دیگر به حرف هیچ کسی اعتماد نیست ! دیگر به چشم هیچ کسی اعتماد نیست ! دیگر به دستها،دیگر به قلبها،دیگر درون ذهن کسی عشق پاک نیست ! دیگر ندید کس،دستی ز مهر و عاطفه،دستی ز شوق دوست گیرد در آغوش خودش دست دیگری !؟ دیگر نه آن زمان که همه از برای هم،جانها فدا کنند ! دیگر زمان زمانه ی دزدیدن عصا از کور بی نواست ! دیگر زمان زمانه ی شکستن دل و آتش به قلبهاست !!!؟؟؟ کو آن صفای باطن و کو بی ریا شدن ؟ کو آن کمک به خلق و به سوی خدا شدن ؟ اندیشه ای کنید و نگاهی به دو ر و بر با هم، به هم، به نیم نگاه، اعتنا کنید و به تدبیر آدمی، فکری به حال این دل پر مبتلا کنید اما بدانید که باز هم می شود با عشق و دوستی ،یکرنگی و صداقت بی منتهای خویش با دستهای پر، ز محبت، ز بو ی مهر با جیبهای پر شده از عشق و عاطفه با کفشهای آهنی از روکش حریر سرسبز ی بهار و آواز قمریان باغی پر از لاله ی عاشق پر از وفا قلبی که نجابت از آن موج می زند لیکن برای عشق و محبت دعا کنیم فصل تازه به مرز قصه های كهنه می تازم نگاه كن با چه سرسختی تو اين سرما برای عشق يه فصل تازه می سازم براي تو كه يك گلبرگ زودرنجی يه فصل گرم و راحت زير پوست من براي تو كه باارزش ترين گنجی نگاه كن من به عشق تو چه ليلا وار تن يخ بستهء پروازو می بوسم بيا گرم كن منو با سرخی رگ هات من اون رگ های پر آوازو می بوسم تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن طلوع كن من حرارت از تو می گيرم ظهور كن من شهامت از تو می گيرم مثل ما عاشق و همسايه و همدم بيا ، از شيشهء سخت و بلند عشق مثل ارابهء نور رد بشيم با هم به استقبال دستای خزون می رم هراسم نيست از اين سرمای ويران گر برای تو ، من عاشقانه می ميرم مگذار كه عشق، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود ! *********************************************************************** شاه ماهی غزلهایم شده ای دریا کجاست شاهماهی؟ زندگی منشوریست در حرکت دوار بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوستش داری زلال باش .... ، زلال باش ..... ، فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در توست. به چشمان پریرویان این شهر، > />> />> />> />> />> />> />> /> یه صد امید می بستم نگاهی ، مگر یک تن ازین نا آشنایان ،
مرا بخشد به شهر عشق راهی > />> />> />> /> به هر چشمی - به امیدی که این اوست span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> – نگاه بیقرارم خیره می ماند ، یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> امیدم را به چشمانم نمی خواند span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> ! غریبی بودم و گم کرده راهی ، مرا با خود به هر سویی کشاندند ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> شنیدم بار ها از رهگذاران span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> که زیر لب مرا دیوانه خواندند span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> ! ولی من ، چشم امیدم نمی خفت span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> . که مرغی آشیان گم کرده بودم ز هر بام و دری سر می کشیدم span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> امید خسته ام از پای ننشست ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> نگاه تشنه ام در جستجو بود. span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛ رسیدم عاقبت آنجا که او بود span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> ! " span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ، ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> شرنگ نا امیدی ها چشیده ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> دل از بی همزبانی ها شکسته ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> تن از نا مهربانی ها فسرده ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> ز حسرت پای در دامن کشیده ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> به خلوت ، سر به زیر بال برده ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ، به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> زبان بی زبانی را گشودند ، span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> سکوت جاودانی را شکستند span>> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> />> /> . اين پست براي تمام لحظه هاي صبور عاشقي است... تو با مني هرجا برم عشق تو بند جونمه مهرت نميره از سرم، تو پوست و استخونمه يه دم اگه، نمبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم نگاه دريايي تو، آبي روي آتيشم واست دلم، واست تنم ،واست تمام زندگيم ازتو دوباره من شدم، باتو تموم شد خستگيم.. نمنم بارون چشام گواه عشق پاكمه همنفس قسمت من دوست دارم يه عالمه قشنگترين خاطره ها باتو و از توگفتنه آرامش سكوت من، صداي تو شنفتنه واست دلم، واست تنم ،واست تمام زندگيم ازتو دوباره من شدم، باتو تموم شد خستگيم.. دل به غم سپرده ام در عبور سالها... زخمی از زمانه و خسته از خیالها... .. نه صدایی... نه سکوتی.. نه درنگی.. نه هوایی.. نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده هوایی... نیشها و نوش ها چشیده ام بس روا و نا روا شنیده ام هرچه داغ را به دل سپرده ام هر چه درد را به جان خریده ام در مسیر سالها..... بیا محفلم تنهاییست کنار من هرچه می خواهیی ببار اشک/ شعر / مهر / باران/ عشق...!! بشین کنار تنهاییم کسی نیست تا نگاهی از روی نفرت یا حسادت داشته باشد اینجا دیگر کسی نیست تا چشمان نا نجیبش زخمه زند بر دل بیا بشین کنار تنهاییم اینجا تنها ماه نجیب و زیبای من است می بینی !! می تابد از دور.. دور دور... اما دل دریاییش با من بی طاقت است.. بیا بشین کنار دلم قول می دهم صبور باشم -صبور تر از تمام ماهی های جنوب و تنها به آغوش بکشم. حرفی بزن شعری ببار دلم تنگ است تنگ... بشین کنار دلم از پاکی بگو از عشق دلم برایشان تنگ است... تنگ برایم بگو... بگو ای سنگ صبور دل قول می دهم سنگ نمیزنم ... ریا نمی کنم... دروغ نمی گویم فقط من که بی تابم.. تاب می آورم حرفی بزن.. شعری ببار که نمک ریزاست به روی زخم دل ومن بدنبال مرحمم!!! مرحم؟؟؟ کجایی ای پاک بی نظیرم کجایی که بس رفتم و تو دور تر شدی مرحم تمام بی قراریها و دلتنگیهایم.. تو که حتی وقتی نبودی باز عاشقت من بودم... هااااایییی.... دست پای دلم میلرزد بیا بشین کناردلم... می ترسم تا بیایی تاب نیاورم... منتظرم.. وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يك آن شد اين عاشق شدن، دنيا همان يك لحظه بود آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتي كه من عاشق شدم، شيطان به نامم سجده كرد آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد من بودم و چشمان تو، نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي مرا امروز دل تنگ است مرا راهی نشانم ده. به سوی اوج ویرانی به پیشت آشیانم ده. چقدر امروز دلم تنگ است چقدر امروز دلم تنگ است و آسمان وسيع روياهاي من غمگين مي بارد. و كاش مي توانستم چشمهاي تو را به آناني كه تور را نديده اند نشان دهم تا آينه را باور كنند.تا خدا را بهتر ايمان آورند. تا عشق را بيشتر بدانند و مهر باني را بهتر بفهمند. كاش مي توانستم به آنان بگويم كه تو را ديوانه وار مي پرستم....دوست دارم كاش مي توانستم بگويم كه چشمهاي تو كدامين سمت روياي آبي دل از دست دادگي است. و چشمان تو مرا به نوعي شرم از حضور در پيشگاه آسمانيت مي خوانند ...... بارها و بارها از چشمهاي تو گفته و سروده ام اما هر بار كه مي بينمت، تازگي اين نجابت خوب ،طراوت اين صداقت ناب و بي نظير، اين همه سعادت نمناك غزلواره هاي دفتر قلبم را به شعري تازه مي خواند. مگر دلي بجا مانده كه نداده باشمت؟ مگر روحي بجا مانده ز من كه برخي نگاه تو نكرده باشم؟ باز مي گويم اي بهترين و ناب ترينم دوستت دارم .... مهتاب امشب دلم تنگه..... كاش يادت نرود.... روي آن نقطه پررنگ بزرگ.... بين بي باوري انسانها... يك نفر مي خواهد با تو تنها باشد.... نكند كنج هياهو بروم از يادت؟ کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني کسي که بيدار خواهد ماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند در انتظار کسي باش که مايل باشد پيشاني تو را ببوسد[حمايتگر تو باشد] کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست و چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه[همان کسي که مي خواستم] باز اين دل سرگشته من آزمون بود و تماشاي دو عشق. نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد که نه تنها شيرين، دوستش دارم,غمش در سینه باشد یا نباشد اين پست براي اين روزهاي ابري دلم هست... روزهايي كه زخمه و چنگ ميزنند بر دلم .... كسي غير از تو نمونده، اگه حتي ديگه نيستي همه جا بوي تو جاريست ، خودت اما ديگه نيستي نيستي اما مونده اسمت،روي غربت شبونه ميونه رنگين كمونه، خاطرات عاشقونه آخرين ستاره بودي، تو شب دلواپسيهام خواستنت پناه من بود ، توسكوت بي كسي هام لمس هر لحظه پس از تو ، شب و گريه در كمينه تو ديگه برنمي گردي، آخرقصه همينه... ميشكنم بي تو و نيستي به سراغم نميايي كه ببيني بي تو ميميرم و نيستي.. تو كجايي... تو كجاييي كه ببيني... . شب بي عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو شب از نياز من پر شب خالي از تن تو . . با تو گل بود و ترانه.... با تو بوسه بود و پرواز گل و بوسه بي تو پژمرد... بي تو پژمرده شد آواز . . آخرين ستاره بودي، تو شب دلواپسيهام خواستنت پناه من بود ، توسكوت بي كسي هام لمس هر لحظه پس از تو ، شب و گريه در كمينه تو ديگه برنمي گردي، آخرقصه همينه... تو با دلتنگیای من/ تو با این جاده هم دستی / تظاهر کن ازم دوری /تظاهر می کنم هستی / تو آهنگ سکوت تو/ بدنبال یه تسکینم / صدایی تو جهانم نیست/ فقط تصویر می بینم / یه حسی از تو در من هست/ که می دونم تو رو دارم / واسه برگشتنت هر شب/درا رو باز می زارم … / سراب رد پای تو /کجای جاده پیدا شد / کجا دستاتو گم کردم /که پایان من اینجا شد … / کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم /که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم … بردي از يادم دادي بر بادم با يادت شادم... برگریز ستاره ها من از برگریز سرد ستاره ها گذشتم تا درخط تو ، شعله گمشده را بربایم دستم را به سراسر شب کشیدم زمزمه نیایش ، در بیداری انگشتانم طراوید خوشه فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید وسرانجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم میان ما سرگردانی بیابانها ست بی چراغی شب ها بسترخاکی غربت ها وفراموشی آتش ها میان ما هزار و یک شب جستجوها تنها / تنها در بی چراغی شب ها می رفتم نسل هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود همه ستاره هایم به تاریکی رفته بودند مشت من ، ساقه خشک طپش ها را می فشرد لحظه ام ازطنین ریزش پیوندها پر بود تنها می رفتم می شنوی تنها
ستاره ي روشنت را
در پرتو نگاه ماهتاب
عشق اما
آمدني هست
نه آموختني
ره بسر منزل شوريده دلان ، كي ببريد
ساز آن سوز ندارد بنالد با ما
بهر تسكين دل سوختگان ، ني ببريد
هر كجا محفل گرمي است كه رنگي خواهد
قدحي خون دل ما ، عوض مي ببريد
در چمن غنچه پر پر شده اي ، گر ديديد
پي به بي برگي ما ، از ستم دي ببريد
بهر تنبيه كريمان زمان ، به كه همان
پيش سلطان يمن ، هديه سر طي ببريد
خون بدل هر كه چو من رفت و ، دگر باز نگشت
شاخه اي لاله بآرامگه وي ببريد
سوز من سوز دل و ، رنج شما رنج جهان
من چه گويم ، كه براز دل من پي ببريد ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایۀ سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب میشود
نگاه کُن
تمام هستی ام خراب میشود
شرارهای مرا به کام میکشد
مرا به اوج میبَرد
مرا به دام میکِشد
نگاه کُن
تمام آسمانِ من
پُر از شهاب میشود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پُر ستاره میکشانی ام
فراتر از ستاره مینشانی ام
نگاه کُن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخرنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کُن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکُن
مرا از این ستاره ها جدا مکُن
نگاه کُن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لایلای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهوارههای شعر من
نگاه کُن
تو میدمی و آفتاب میشود...
- لياقت محبت و مهرباني ديگران را داشته باش.
- از قضاوت دست بكش تا آرامش را تجربيه كني.
- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را كه باز مي شوند نبيني.
- هميشه توان اين را داشته باش تا از كسي يا چيزي كه آزارت مي دهد به راحتي دل بكني.
- وقتي خوشبخت هستي كه وجودت آرامش بخش ديگران باشد.
- به خودت بياموز هركسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انساني كه به ساحت روشن شدگي رسيده است حال خفتگان را خوب ميفهمد. ![]()
درازای التماس مرا باور نکردی
و امروز
که بی تو تمام می شوم
به کوتاهی عمرم
می خندی . . .
مي خواهم راه بروم و شن داغ را
با پوستم احساس كنم
مي خواهم
بدوم و وزش نسيم مرطوب را
در موهايم احساس كنم
مي خواهم شنا كنم و
بگذارم موج ها
مرا به ساحل برانند
مي خواهم
آفتاب سرخ درخشان را تماشا كنم
كه در اقيانوس محو مي شود
و آن گاه مي خواهم
به تو بپيوندم
و همچنان كه درخششي مانند شعاع آفتاب
مي سازيم
به ستاره ها كمك كنم به آسمان برسند
مي خواهم
همه سرزمين هاي تاريك را
با آتش مان گرم كنم
و خواب ابر هاي رقصان را ببينم
و بار ديگر مي خواهم
دوباره به تو بپيوندم
و همه سرزمين ها را
با غش غش خنده مان بيدار كنيم
مي خواهم همچنان كه
يك صبح زيباي ديگر را
با يكديگر جشن مي گيريم
به آفتاب كمك كنيم
كه بتابد![]()
نگاه كن من چه بی پروا، چه بی پروا
يه فصل پاك، يه فصل امن و بی وحشت
تو رو می بوسم ای پاكيزهء عريان
بيا ، هيچ كس مثل من و تو عاشق نيست
نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار![]()
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت . اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند......................
بی آنکه بدانی
بی آنکه بخوانی
تشبیهت میکنم به ماه
به ماه بی هاله
در آستانه طواف
در هزار حلقه سرگیجه دوار
در پیچ و خم دستانت
پیچ و خم افکارت گم است انگار
در میان این رامشگریها
تویی که دیگران در کنارت تن هایی هستند تنها
با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی
چشمان سیاهی که می کشاند
هزار شعاع چشم را به درون خود
و طلسم جادویی یک رقص
و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست
همه گم میشوند...
دریا همینجاست شاهماهی![]()
منشوری که پرتو پر شکوه خلقت
با رنگ های بدیع و دلفریبش
آنرا دوست داشتنی،خیال انگیز
و پر شور ساخته است
از دست بدی تا این که
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم
اما باید به جای این کار
در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم![]()
به هر بوم و بری پر می گشودم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست.
در زماني که چو کبک ،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
صورت ماهش در این آینه باشد یا نباشد
یاد او در خاطر من هست اگر در خاطر او
یادی از این عاشق دیرینه باشد یا نباشد...
شیشه ی ایمان به دست افتاده ام در پای آن بت
جای من آغوش آن سنگینه باشد یا نباشد....![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


